۳۰ سال پس از ورود نخست طالبان به کابل؛ کابلیها روز اول «امارت اسلامی» را چگونه یافتند؟

منبع تصویر، Getty Images
- نویسنده, شعیب شریفی
- شغل, بیبیسی
- منتشر شده در
- زمان مطالعه: ۵ دقیقه
صبحدم ششم میزان ۱۳۷۵ کابلیان با بانگ ترانههاى پرشور و پیاپی بیدار شدند که از این پیش هرگز نشنیده بودند.
ما در فاضلبیگ در جنوبغرب پایتخت، نزدیکترین منطقه به شاهراه کابل قندهار، زندگی میکردیم. همه به بام و دیوار برآمدیم تا ببینیم چى خبر است.
فضای متفاوتى بر کوچه و پس کوچهها حاکم بود.
سربازان پلنگىپوش و پکولدار فرقه هشت قرغه کابل دیگر به چشم نمىخوردند و از تفنگداران «پسقاتپوش» و «پاچهبرزده» قومندان طوفان، از فرماندهان مجاهدین که در منطقه ما قرارگاه داشت، اثرى نبود.
در عوض، جوانان و مردان میانه سال روستایی ملبس به دستارهاى سفید و سیاه که اکثرا چپلی به پا داشتند و خود را با لحاف پیچانده بودند، سوار در موترهای داتسون با پرچمهاى سفید به سوى منطقه ما در حرکت بودند.
هر موتر بلندگویی به سر داشت و ترانههای حماسی طالبانی بدون موسیقی، آهنگ پیروزی و پیشروی را یکی پی دیگر پخش میکردند.
موىسفیدان منطقه که به استقبال لشکر «داتسونسواران» بیرون برآمده بودند، بین هم مىگفتند «پادشاهگردشى شده» مجاهدین گریختند، طالبان کابل را فتح کردهاند.
مردم از پنج سال جنگ گروههای مجاهدین در کابل و ویرانی، خونریزی و کشتاری که پیامد این جنگها بود، به ستوه آمده بودند.
طالبان در آن روز به عنوان «ناجیان» کابل پنداشته میشدند و کابل که تا دیروز پایتخت «دولت اسلامی افغانستان» بود، امروز سر تعظیم به «امارت اسلامی طالبان» فرود آورده بود.
برخی از همسایههای ما حتی پارچههای سفید را بر بام و دیوارهای خود به رسم استقبال از طالبان بر افراشته بودند.
طالبان کوچه به کوچه در منطقه ما گشتزنی می کردند. یکی از نفرات طالبان که کلاشینکوف به گردن، بلندگو در یک دست و کیبل (شلاق) در دیگر دست داشت، به زبان پشتو و به آواز بلند نعره میزد: «عناصر شر و فساد ریشه کن شدند»، اشارهای بود به دولت مجاهدین.
این عضو طالبان که سرخوش از پیروزی بود، به مردم اطمینان میداد که با هیچ کسی کار ندارند.
او میگفت: «خاطرتان آرام باشد، ما در جستجوی سلاحداران هستیم. اگر سلاح دارید یا سلاح داری میشناسید، به حوزه پولیس اطلاع بدهید.»
«خاطر آرام و جمع آوری سلاح» از آرزوهای دیرینه مردم بود که طالبان تفنگدار مژده تحقق آن را میدادند. من چندین ساعت بر سر بام بودم و اصلا صدای شلیک یگ گلوله را هم نشنیدم.
کم کم یک نوع خوشی و اطمینان به آینده را حس میکردم.

منبع تصویر، Getty Images
اما به زودی در دور بر ما همهمهای برپا شد که این همه خوشی چند ساعته را تحتالشعاع قرار داد.
«طالبان نجیب را غرغره کردند» این آوازه از هر سو شنیده میشد، همه از بامها و کوچهها به خانه و به سوی رادیوها هجوم بردند تا از صحت و سقم این خبر آگاه شوند.
اصلا از «ناجیان» کابل توقع نداشتند که رئیس جمهور پیشین افغانستان را که در دل بسیاری مردم جا داشت، در اولین اقدام اعدام کنند.
داکتر نجیبالله، آخرین رئیس جمهوری افغانستان در دولت تحت حمایت شوروی سابق، بود که دولتش بدست مجاهدین سقوط کرد و خودش تا ورود طالبان به پایتخت در دفتر ملل متحد در کابل پناه برده بود.
دمی نگذشت که خبر رسید که شخص اعدام شده داکتر نجیب نیست، گویا داکتر نجیب لفرایی، وزیر خارجه دولت مجاهدین، به دار آویخته شده است.
مردم میگفتند جسدش در چهاراهی آریانا در نزدیکی ارگ ریاست جمهوری آویزان است.
با جمعی از بچههای همسایه به سوی چهاراهی آریانا شتافتیم. در آن زمان مردم عام موتردار نبودند و همین که به باغ بالا رسیدیم، به موج عظیمی از بایسکلسواران پیوستیم که اکثرا به سوی چهاراهی آریانا در حرکت بودند.
بایسکلسواران نفسسوخته به یک دیگر میگفتند، از آنچه که شنیدهاند باورشان نمیآید. کسی میگفت داکتر نجیب نیست و برخی هم میگفتند: «او برادر دقیق خبر دارم، خودش است.»
همه جادهها خالی بود، پرچم سیاه، سفید و سبز دولت مجاهدین هنوز هم در برخی جاها دیده میشد، ولی مجاهدین که کابل را آرام و آباد از داکتر نجیب گرفته بودند، شهر را خراب و ویران پشت سر گذاشته و رفته بودند و بدون مقاومت جدی پایتخت را به طالبان واگذار کرده بودند.
همین که به چهاراهی آریانا رسیدیم مات و متحیر شدیم. صحنهای را مشاهده کردیم که پایتختنشینان هرگز قبلا ندیده بودند.
در چند دهه اخیر چندین رئیس جمهور افغانستان به قتل رسیده بود، ولی همهای ماجراها در چهار دیواری ارگ یا قصری آغاز و انجام یافته بود.
اما امروز رئیس جمهوری را که به «خوش لباسی و خوش کلامی» شهرت داشت و اکثرا لباس نظامی یا دریشی به تن میکرد، این بار با پیراهن و تنبان پاره پاره، سر و روی خونآلود ریسمان پیچ و آویزان در غرفه ترافیک یافتیم.

منبع تصویر، Getty Images
در کنار جسد نجیب، جسد برادرش جنرال احمدزی، مسئول امنیت ریاست جمهوری در زمان زمامداری داکتر نجیبالله نیز به دار آویخته شده بود.
گفته میشد که طالبان هر دو را شب گذشته حین ورود به کابل از دفتر ملل متحد بیرون کرده بودند و بعد از شکنجه به طور فجیع به قتل رساندند.
تماشاچیان مرگ نجیب بیشتر جنگجویان طالبان بودند، مردم کابل در ردههای دوم، سوم و برخی هم بر سر دیوارهای ارگ ریاست جمهوری از دور این صحنه را تماشا میکردند.
برخی از افراد طالبان یک دیگر را شادیانه در آغوش میکشیدند و برخی هم به اجساد آویزان نجیب و برادرش نزدیک میشدند و در مقابل کمره دوربین چند خبرنگار محدود قرار میگرفتند.
ولی شماری از سربازان طالبان در آنجا مانند شهروندان کابل از دیدن جسد آویزان دکتر نجیب گیج و مبهوت به نظر میرسیدند. چنان معلوم میشد که جنگجویان طالبان هم از برنامه کشتن نجیب آگاهی قبلی نداشتند.
اینکه نجیب چرا و چگونه و توسط کی به قتل رسید، نه آن روز و نه هم تا امروز به طور دقیق روشن نیست. ولی آن روز این واضح بود که طالبان در اولین روز رسمی «امارت اسلامی» به همه فهماندند که نه پروای اذهان عامه را داشتند و نه هم ترس از ملامتی جهان را.
ازدحام آهسته آهسته بزرگتر میشد، طالبی شلاقی بدست داشت و مردم را از حلقه زدن به دور اجساد رئیس جمهور نجیب و برادرش دور میکرد.
مردم پیبرده بودند که با کیها مواجه اند و امیدواریهای صبحدم پس از ساعاتی دیگر رنگ باخته بود. همه محتاط بودند و بیشتر با بیان ضربالمثلها بین هم مکالمه میکردند.
کسی میگفت «سالی که نیکوست، از بهارش پیداست»، دیگری میگفت «خدا بیامرزد کفنکش سابق را.» موی سفیدی را شنیدم که به آواز بلند میگفت: «کی را کشتی که کشته شدی؟» شاید اشاره به زمانی بود که دکتر نجیب رئیس خدمات امنیت دولتی (خاد) بود.
گفته میشود در آن زمان شماری زیادی از مخالفان سیاسی دولت توسط رژیم تحت حمایت شوروی شکنجه و کشته شدند.
من در حالیکه حیران و سرگردان سوی خانه روان بودم با خود گفتم شاید از «زیر چکک زیر ناوه پنا بردیم».
این مطلب قبلانشر شده بود و به مناسبت ۳۰ سالگی ورود نخست طالبان به کابل دوباره بازنشر شده است.




























