دوران کودکی‌ام در فرار از پولیس فدرال امریکا گذشت

در یک عکس سیاه‌وسفید خانوادگی، یک مرد و یک زن در برابر یک موتر ایستاده‌اند. آن‌ها لباس‌های غیررسمی شامل جین، جاکت و شال پوشیده‌اند. در برابرشان کودکی خردسال با موهای بلند بور و کرتی تیره دیده می‌شود و یک نوزاد نیز در پشت مرد در وسیله حمل کودک قرار دارد. در گوشه عقب موتر چند نوشته اعتراضی دیده می‌شود که به‌درستی قابل خواندن نیستند، اما واژه‌های «رأی»، «پرسش» و «توقف» در میان آن‌ها دیده می‌شود.
توضیح تصویر، زید همراه با پدر و مادر و برادر کوچک‌ترش در اواخر دهه ۱۹۷۰
منتشر شده در
زمان مطالعه: ۹ دقیقه

«حتی وقتی کودک بسیار خردسالی بودم، به من درس‌های انقلابی می‌دادند... به من یاد داده بودند که چگونه پولیس‌های مخفی و ماموران اف‌بی‌آی را در میان جمعیت تشخیص بدهم... به من یاد داده بودند که چگونه پشت تلفن به‌صورت رمز صحبت کنم... برای من، این کارها تقریباً مثل یک بازی بود.»

زید آیرز دورن دوران کودکی معمولی‌ نداشت.

روی دیوارهای اتاق خوابش خبری از شخصیت‌های دیزنی نبود. در عوض، تصویرهای چه‌گوارا و هوشی مین از بالای دیوار به او نگاه می‌کردند. او سال‌ها نمی‌توانست به کودکستان برود. سفرهای خانوادگی برای خیمه‌زدن در طبیعت هم برای کباب‌کردن شیرینی مارشمالو نبود، بلکه دست‌کم در یک مورد، برای شناسایی یک زندان فدرال پیش از اجرای برنامه‌ای برای فراری‌دادن یک زندانی انجام شد.

زمانی که زید به دنیا آمد، مادرش، برنادین دورن، یکی از فراریان تحت تعقیب اف‌بی‌آی بود. او از رهبران «ودر آندرگراوند»، یک سازمان تندرو ضد جنگ بود که می‌کوشید با راه‌اندازی کارزاری از بمب‌گذاری‌ها در ساختمان‌های مهم دولتی، از جمله ساختمان کنگره، پنتاگون و وزارت خارجه، توجه‌ها را به نابرابری و بی‌عدالتی نژادی در امریکا جلب کند.

پدرش، بیل آیرز، نیز یکی از بنیان‌گذاران این گروه بود. به همین دلیل، این خانواده با هویت‌های مستعار زندگی می‌کرد، پیوسته محل زندگی‌اش را تغییر می‌داد و همواره مراقب خطر بازداشت بود.

در یک تصویر ترکیبی، پوسترهای «تحت تعقیب اف‌بی‌آی» مربوط به برنادین و بیل دیده می‌شود. در این پوسترها، جرایمی که آن‌ها به اتهام‌شان تحت تعقیب بودند، از جمله شورش و توطئه، ذکر شده است. هر دو پوستر شامل عکس تمام‌قد آن‌ها و همچنین عکس‌هایی از چهره‌شان از روبه‌رو و نیمرخ است.
توضیح تصویر، اف‌بی‌آی گروه «ودر آندرگراوند» را یک گروه تروریستی داخلی توصیف کرده بود

اما برای زید، این فقط بخشی از زندگی عادی بود.

او می‌گوید: «می‌دانستم که اف‌بی‌آی در تعقیب ماست. آن‌ها هرگز در این مورد به من دروغ نگفتند. موضوع را به شیوه‌ای برایم توضیح می‌دادند که فکر می‌کردند یک کودک می‌تواند آن را درک کند. مثلاً ما را با رابین هود مقایسه می‌کردند. ما قانون‌شکنانی بودیم که از ثروتمندان می‌دزدیدیم و به فقرا می‌دادیم، چیزهایی از این دست.»

پدر و مادر او هر دو از خانواده‌های سفیدپوست طبقه متوسط و مرفه بودند. مادرش دانشجوی ممتاز رشته حقوق در دانشگاه شیکاگو بود. اما پس از آن‌که داکتر مارتین لوتر کینگ جونیور در سال ۱۹۶۶ به این شهر آمد و از اعتصاب مستأجران که از پرداخت کرایه خودداری می‌کردند حمایت کرد، او به‌گونه فعال وارد این کارزار شد و به این باور رسید که امریکا به تغییرات بنیادی‌تری نیاز دارد.

ترور کینگ و سپس کشته‌شدن فرد همپتون، یکی از رهبران «پلنگ‌های سیاه»، در تیراندازی پولیس، او را بیش از پیش به سوی مبارزه تندروانه سوق داد.

زید می‌گوید: «فکر می‌کنم این اتفاق مادرم و چند نفر دیگر مثل او را واقعاً به سوی تندروی کشاند. او [همپتون] را نه تنها یک دوست، بلکه یک الگو می‌دانست و حکومت خودش او را کشت.»

نمای نزدیک از چهره زن جوانی با موهای قهوه‌ای که افراد دیگری در پشت سرش دیده می‌شوند. لب‌هایش باز است، گویی می‌خواهد فریاد بزند. او به شخص یا چیزی در پشت کمره نگاه می‌کند.
توضیح تصویر، نمای نزدیک از چهره برنادین در میان جمعیتی در سال ۱۹۶۸، زمانی که دانشجو و فعال سیاسی بود.

برای پدرش، مخالفت با جنگ ویتنام و سربازگیری اجباری بود که در ابتدا او را به این گروه کشاند.

زید می‌گوید: «آن‌ها در آن زمان شعاری داشتند که می‌گفت: 'جنگ را به خانه بیاورید.' هدف این بود که خشونت جنگ ویتنام را به خیابان‌های امریکا بکشانند... تا مردم را بیدار کنند و نشان دهند که امریکا در خارج از کشور چه می‌کند و در داخل کشور با گروه‌ها و رهبران سیاه‌پوست چگونه رفتار می‌کند.»

بمب‌‌ها در بکس‌های دستی

یک پوستر ساده که در بالای آن عبارت «قانون‌شکنان امریکا» با رنگ سرخ نوشته شده است. در وسط پوستر، طرحی از رنگین‌کمان به رنگ‌های زرد، نارنجی و صورتی روشن دیده می‌شود که یک شکل سرخ شبیه تیر از میان آن عبور کرده است. در پایین پوستر نیز نوشته شده است: «اعلامیه‌های ودر آندرگراوند».
توضیح تصویر، پوستر گروه تندرو «ودر آندرگراوند» در سال ۱۹۷۱، با طرح رنگین‌کمان و صاعقه، که خواستار پایان جنگ ویتنام شده است

این‌که گروهی از دانشجویان طبقه متوسط بتوانند برخی از ساختمان‌های دولتی را که بیشترین تدابیر امنیتی در کشور داشتند، با موفقیت بمب‌گذاری کنند، اکنون باورنکردنی به نظر می‌رسد. اما زید می‌گوید آن‌ها توانستند از تصوراتی که درباره جوان، سفیدپوست و تحصیل‌کرده بودن‌شان وجود داشت، به نفع خود استفاده کنند.

زنانی که خود را منشی معرفی می‌کردند، وارد ساختمان‌ها می‌شدند تا اطلاعات جمع‌آوری کنند و مواد انفجاری را در مکان‌های دور از دید، اغلب در تشناب‌های زنانه، جاسازی کنند.

زید توضیح می‌دهد: «یکی از امتیازهایی که آن‌ها داشتند این بود که سفیدپوستان تحصیل‌کرده دانشگاه، خوش‌بیان و نسبتاً ثروتمند بودند و می‌توانستند بدون جلب توجه زیاد، در این مراکز قدرت رفت‌وآمد کنند.»

امتیازی که آن‌ها به‌دلیل سفیدپوست بودن داشتند، بر همکاری‌شان با «ارتش آزادی‌بخش سیاه‌پوستان»، گروهی منشعب‌شده از «حزب پلنگ‌های سیاه»، نیز تاثیر گذاشت. فعالان سفیدپوست از امکان دسترسی و کمتر جلب توجه کردن خود برای حمایت از فعالان سیاه‌پوست استفاده می‌کردند؛ از جمله پس از فرار زندانیان از زندان و دیگر اقدامات غیرقانونی، به‌عنوان راننده به آن‌ها برای فرار کمک می‌کردند.

در این عکس سیاه‌وسفید، یک جرثقیل بزرگ متحرک در کنار یک خانه آجری به‌شدت آسیب‌دیده دیده می‌شود. نمای ساختمان و طبقات بالایی آن ظاهراً فروریخته و دیوارهای داخلی و آوارها نمایان شده‌اند. یک کارگر در نزدیکی ویرانه‌ها دیده می‌شود و محوطه با مانعی که روی آن عبارت «خط پولیس» نوشته شده، مسدود شده است.
توضیح تصویر، سه عضو گروه «ودر آندرگراوند» در ۶ مارچ ۱۹۷۰، زمانی کشته شدند که بمبی که ساخته بودند، در زیرزمین یک خانه شهری در گرینویچ ویلیج منفجر شد.

با بزرگ‌تر شدن زید، واقعیت‌های زندگی مخفیانه بیش از پیش بر دوران کودکی‌اش تاثیر گذاشت. چون اسناد رسمی نداشت، نمی‌توانست به مکتب برود و بیشتر دوستانش فرزندان دیگر فعالان بودند.

بخش زیادی از دوران کودکی او شبیه زندگی دیگر کودکان امریکایی بود؛ سفرهای جاده‌ای، گردش‌های خانوادگی و رفتن به کمپینگ. اما حتی این فعالیت‌ها نیز رنگ‌وبوی مشخص انقلابی داشت.

او می‌گوید: «ما قطعاً هیچ‌وقت به دیزنی‌لند یا ساختمان کنگره امریکا یا جاهایی از این دست نرفتیم. پدر و مادرم مرا برای دیدن مکان‌های مرتبط با مبارزات انقلابی می‌بردند... جاهایی که قهرمانان‌شان کشته شده بودند... جایی که پولیس فرد همپتون را کشته بود، جایی که جان براون به دار آویخته شده بود و جایی که نت ترنر شورش بردگانش را رهبری کرده بود. بنابراین، این سفرها بیشتر گشت‌وگذاری در امریکایی بود که آن‌ها علیه آن مبارزه می‌کردند.»

تنها سال‌ها بعد بود که زید فهمید یکی از سفرهای خانوادگی برای خیمه‌زنی هدف دیگری نیز داشته است. محل خیمه‌زنی کمتر از یک کیلومتر با زندانی فدرال فاصله داشت که یکی از اعضای «پلنگ‌های سیاه» در آن زندانی بود. پدر و مادرش از این سفر برای بررسی زندان، پیش از یک تلاش احتمالی برای فرار از آن، استفاده کرده بودند.

زید زمانی که نوزاد بود در آغوش مادرش
توضیح تصویر، زید زمانی که نوزاد بود در آغوش مادرش

زید باور دارد که پدر و مادرش واقعاً تلاش می‌کردند از آسیب زدن به دیگران خودداری کنند. پیش از انفجارها هشدار می‌دادند و مواد انفجاری را طوری زمان‌بندی می‌کردند که زمانی منفجر شوند که ساختمان‌ها خالی باشند.

اما او می‌گوید وقتی یک جنبش به خشونت روی می‌آورد، جلوگیری از وقوع تراژدی دشوار است.

او می‌گوید: «تصمیم‌های آن‌ها گاهی پرخطر، خطرناک و حتی خلاف هدف‌شان بود... آن‌ها کارهایی کردند که می‌توانست پیامدهای وحشتناک و به‌شدت غم‌انگیزی داشته باشد.»

پیش از تولد زید، در یک حادثه هنگام ساخت بمب، دوست‌دختر آن زمان پدرش و دو عضو دیگر این گروه کشته شدند.

زید حتی در کودکی از این خطرها آگاه بود.

او می‌گوید: «قطعاً نگران بودم... دوستانی داشتم که پدر و مادرشان کشته شده بودند. دوستانی هم داشتم که پدر و مادرشان برای مدت بسیار طولانی به زندان رفته بودند.»

کارگران ساختمانی و ماموران پولیس پس از بمب‌گذاری
توضیح تصویر، کارگران ساختمانی و ماموران پولیس پس از بمب‌گذاری گروه «ودر آندرگراوند» در سال ۱۹۷۰، در اطراف توده‌ای از آوار در یک ساختمان پولیس ایستاده‌اند. در این حمله کسی کشته نشد.

زید حالا که بزرگسال است و خودش هم فرزند دارد، سال‌هاست با تصمیم‌هایی که پدر و مادرش گرفته بودند، دست‌وپنجه نرم می‌کند.

او طرز فکر آن‌ها را با افرادی مقایسه می‌کند که داوطلبانه به خدمت نظامی می‌روند. به گفته او، پدر و مادرش باور داشتند که در جنگی علیه حکومت خودشان درگیرند و آماده بودند پیامدهای شخصی آن را بپذیرند.

او می‌گوید: «از بسیاری جهات به آن‌ها افتخار می‌کنم... در زمانی که بیشتر مردم امریکا، به‌ویژه بیشتر سفیدپوستان، حاضر بودند بی‌عدالتی‌هایی را که می‌دیدند نادیده بگیرند و هیچ کاری نکنند، پدر و مادرم از آن آدم‌هایی بودند که اصرار داشتند کاری انجام دهند.»

با این حال، زید نمی‌تواند به‌آسانی شرایطی را تصور کند که خودش تصمیم بگیرد در حالی که فرزندانش در خانه مانده‌اند، برای سرقت از یک بانک یا فراری دادن کسی از زندان برود.

او می‌گوید: «اما فکر می‌کنم همین هم خودش یک امتیاز است. به باور من، بسیاری از مردم در جهان چاره‌ای ندارند جز این‌که برای مبارزه با سرکوب و بی‌عدالتی، خانواده‌های خود را نیز با خطر روبه‌رو کنند.»

در یک عکس، زنی با موهای تیره تا روی شانه‌ها پشت سر سه کودک خردسال با موهای روشن نشسته است. کودکان بالاتنه برهنه‌اند و همه نزدیک به هم، رو به کمره قرار گرفته‌اند. آن‌ها در فضای باز، در محیطی آفتابی و سرسبز دیده می‌شوند.
توضیح تصویر، زید همراه با مادرش، برادرش مالک و برادرخوانده‌اش چیسا

پس از تولد برادر کوچک‌تر زید، برنادین سرانجام تصمیم گرفت در چارچوب توافقی با دادستانی خود را به مقام‌ها تسلیم کند تا خانواده بتواند تا حدی زندگی عادی داشته باشد.

او در ابتدا به‌دلیل روش‌های غیرقانونی و اشتباه‌هایی که در تحقیقات اف‌بی‌آی صورت گرفته بود، از زندانی شدن مصون ماند. اما پس از آن‌که حاضر نشد علیه دیگر اعضای گروه «ودر آندرگراوند» شهادت بدهد، نزدیک به یک سال زندانی شد. پدر زید مجبور شد نه تنها از او و برادر کوچک‌ترش، بلکه از فرزند یکی دیگر از فعالان زندانی نیز مراقبت کند.

زید که در آن زمان پنج سال داشت، ناراحت و خشمگین بود و از مادرش التماس می‌کرد که به خانه برگردد. مادرش از زندان برای او نامه می‌نوشت و تلاش می‌کرد دلیل تصمیمش را توضیح دهد؛ نامه‌هایی که زید هنوز هم آن‌ها را می‌خواند.

زید می‌گوید: «او می‌نوشت که مادر بودن برایش مهم‌ترین چیز در دنیاست و انقلابی بودن نیز برایش مهم‌ترین چیز در دنیاست.»

«او برای مثال به قهرمانانش، افرادی مانند مارتین لوتر کینگ جونیور، فرد همپتون و مالکوم اکس اشاره می‌کرد؛ کسانی که برای یک آرمان مبارزه کردند و همه آن مردان فرزند داشتند.»

زید در بزرگسالی، با عینک و پیراهنی تیره، میان پدر و مادرش ایستاده و دست‌هایش را دور آن‌ها انداخته است. در سمت راست او، که در سمت چپ تصویر دیده می‌شود، برنادین جاکت چرمی پوشیده و یک گل سرخ در میان موهای خاکستری و موج‌دارش دارد. در سمت چپ زید، بیل کلاه بر سر دارد. هر دوی آن‌ها لباس‌هایی با سبک جوان‌پسند پوشیده‌اند.
توضیح تصویر، برنادین، زید و بیل در سال ۲۰۲۲ در مراسم نخستین نمایش پادکست زید با عنوان «مادر، میهن، تندروها» در جشنواره فیلم ترایبکا در شهر نیویارک شرکت کردند.

امروز، پدر و مادر زید هر دو در دهه هشتاد زندگی‌شان هستند.

زید آن‌ها را «پدربزرگ و مادربزرگ فوق‌العاده» توصیف می‌کند، اما وقتی از او پرسیده می‌شود که آیا بالا رفتن سن دیدگاه‌های سیاسی آن‌ها را معتدل‌تر کرده است، می‌خندد.

مادرش پس از پایان زندگی مخفیانه، استاد حقوق شد و چهار دهه یک کلینیک حقوقی را اداره کرد و به افرادی کمک می‌کرد که به باور او، نظام ناعادلانه عدلی و قضایی در حق‌شان کوتاهی کرده بود. پدرش نیز استاد شد و خود را وقف اصلاح آموزش عمومی کرد.

روش‌های آن‌ها تغییر کرده بود، اما باورهای‌شان نه.

زید می‌گوید: «اگر کسی آن‌ها را میانه‌رو یا لیبرال خطاب کند، ناراحت می‌شوند.»

این مطلب براساس یکی از قسمت‌های برنامه «آوت‌لوک» سرویس جهانی بی‌بی‌سی با عنوان «تحت تعقیب‌ترین افراد امریکا: خانواده‌ام در حال فرار» تهیه شده است.