بابک امیرخسروی؛ چگونه شیفته لنین منتقد حزب توده شد؟

بابک امیرخسروی در صحنه‌ای از فیلم فرزند انقلاب درباره صادق قطب‌زاده ساخته بی‌بی‌سی فارسی
    • نویسنده, حسام محجوبی
    • شغل, روزنامه‌نگار
  • منتشر شده در
  • زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه

بابک امیرخسروی، عضو باسابقه حزب توده ایران که روز یکشنبه ۴ اکتبر ۲۰۲۶ (۱۲ مهر ۱۴۰۵) در ۹۹ سالگی در پاریس درگذشت، از چهره‌های مطرح چپ در تاریخ معاصر ایران بود؛ فعال سیاسی‌ که پس از سال‌ها حضور در حزب توده، با انتقاد از وابستگی و آنچه فقدان استقلال فکری این حزب می‌خواند، راه خود را از آن جدا کرد و در سال‌های بعد از ایده «چپ ملی و دموکراتیک» دفاع کرد.

طی هشت دهه فعالیت سیاسی، بابک امیرخسروی نه فقط شاهدی دست‌اول بر فراز و فرودهای حزب توده ایران، بلکه نمادی از دگرگونی‌های چپ ایرانی در قرن بیستم بود؛ مسیری که از آرمان‌گرایی و نزدیکی به شوروی آغاز شد، از مهاجرت و تردید در وابستگی تشکیلاتی گذشت و سرانجام به دفاع از سوسیال‌دموکراسی رسید.

برخی تحلیل‌گران و فعالان سیاسی که او را از نزدیک می‌شناختند، بابک امیر خسروی را ملی‌گرا و مخالف سرسخت مداخله خارجی توصیف می‌کنند. گرچه بابک امیرخسروی تأکید داشت نباید او را در شمار رهبران اصلی حزب توده قرار داد، اما یکی از وجوه قابل توجه زندگی سیاسی او این بود که نه به عنوان یک ناظر بیرونی، بلکه به عنوان عضوی باسابقه از درون این جریان، در نهایت به منتقد جدی آن تبدیل شد.

تولد در تبریز و مشاهده اشغال آذربایجان

بابک امیرخسروی سوم شهریور ۱۳۰۶ در تبریز به دنیا آمد و پنجمین و آخرین فرزند یک خانواده نسبتا مرفه بود؛ میرزاعلی قاجار، جد پدری‌اش، از سرآمدان قاجارهای تبریز و پدربزرگ مادری‌اش نیز مالک و ثروتمند بود.

آن طور که در کتاب زندگی‌نامه خود (نشر باران، سوئد) نوشته است، ثروت خانواده موجب شده بود که در همان کودکی، در مواجهه با کودکان از خانواده‌های فقیر «احساس شرم» کند: «و چه بسا موقعیت خانوادگی‌ام را از دوستان و رفقایم پنهان می‌داشتم.»

پیشینه مالی خانوادگی امیرخسروی بعدها در دوران فعالیت سیاسی‌اش گاه موجب رشک و انتقاد برخی اعضای حزب می‌شد. او در خاطراتش نوشته است که در دوران عضویتش در حزب توده، شماری از اعضا در نامه‌ای به کمیته مرکزی، حضور «بچه‌میلیونری» چون امیرخسروی در کمیته مرکزی را از جمله ایرادهای خود مطرح کرده بودند.

امیرخسروی دوران دبستان و دو سال نخست متوسطه را در مدارس پرورش و رشدیه تبریز گذراند. یکی از خاطرات «غم‌انگیز» کودکی او مربوط به سال چهارم ابتدایی است که بخشنامه‌ای از سوی دولت ابلاغ شد: «حرف زدن به زبان مادری به هنگام زنگ تفریح قدغن شد. مبصر کلاس نیز موظف بود اسامی دانش‌آموزان خاطی را گزارش کند... در زنگ تفریح صدا از کسی بیرون نمی‌آمد، هیچ‌کس بازی نمی‌کرد.»

دوران کودکی امیرخسروی در شهری گذشت که در دهه‌های نخست قرن چهاردهم خورشیدی یکی از کانون‌های مهم تحولات سیاسی ایران بود و درپی اشغال آذربایجان توسط ارتش شوروی در مهر ۱۳۲۰، او در ۱۴ سالگی مجبور شد که همراه با خانواده از تبریز به تهران مهاجرت کند: «پدرم آن زمان، سرگرد ارتش و از بد حادثه، محل ماموریتش در اردبیل بود؛ از مناطقی که ارتش سرخ در نخستین گام اشغال کرد.»

به گفته امیرخسروی، رفتار خشن و تحقیرآمیز سربازان روس با مردم و سرکوب آزادی‌خواهان تبریز در دوران مشروطه موجب شده بود که ورود سربازان شوروی برای خانواده‌اش یادآور همان «دوران سیاه» باشد.

رد شدن از پست YouTube
اجازه نشان دادن محتوای Google YouTube را می دهید؟

این مطلب شامل محتوایی از Google YouTube است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Google YouTube را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"‌کلیک کنید.

توضیح: بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست. محتوای YouTube ممکن است شامل آگهی باشد.

پایان پست YouTube

مهاجرت به تهران و علاقه به موسیقی

بابک امیرخسروی از قبل کمی گوشه‌گیر و منزوی بود و ورود به محیط نامانوس و ناآشنای فارس‌زبان تهران، این روحیه او را تشدید کرد. در تهران، او در ابتدا وارد دبیرستان علمیه و سپس وارد دارالفنون شد.

در همان سال‌های آغازین زندگی در تهران بود که به موسیقی علاقه‌مند شد: «پس از کوچ به تهران، تنها تفریحم شنیدن صدای موسیقی بود که از رادیوی منزل دایی‌ام بلند می‌شد.» سپس ویولنی تهیه کرد و در ابتدا به کلاس‌های آموزشی حسین یاحقی و سپس ابوالحسن صبا رفت: «به مقصود و محبوبم رسیدم و دیگر کلاس او را تا سال سوم دانشکده فنی ترک نکردم.» مدتی نیز نزد روبیک گریگوریان آموزش دید.

امیرخسروی دوست داشت از طریق بورسیه، برای تحصیل موسیقی به کنسرواتوار باکو در آذربایجان شوروی برود، اما سرانجام پس از اخذ دیپلم ریاضی، در سال ۱۳۲۴ وارد دانشکده فنی دانشگاه تهران شد و در رشته راه و ساختمان تحصیل کرد: «شانس آوردم که بورس کذایی به آذربایجان شوروی را پی نگرفتم. زیرا پی بردم که آن گروه نزدیک به صد جوان با هدف تحصیل در باکو، اغلب از اردوگاه‌های سیبری سر درآورده و تعدادی از آنها نیز در شمار جان‌باختگان تصفیه‌های استالین – باقروف قرار گرفته بودند.»

پس از آن، امیرخسروی چندین بار تلاش کرد که فعالیت در حوزه موسیقی را از سربگیرد، اما دیگر در زندگی او، کم‌کم سیاست جای موسیقی را اشغال کرده بود.

پوستر ضدآمریکایی در راهپیمایی حزب توده در تهران، ۱۳۳۰؛ در تصویر «عمو سام» در حال بیرون رانده شدن از ایران دیده می‌شود.
توضیح تصویر، راهپیمایی حزب توده در تهران در جریان مناقشه بر سر ملی شدن صنعت نفت ایران در سال ۱۳۳۰ در تهران

از آشنایی با لنین تا عضویت در حزب توده

آشنایی با لنین در دوران نوجوانی، یکی از سرنوشت‌سازترین اتفاقات زندگی بابک امیرخسروی بود که منجر به گرایش او به احزاب چپگرا شد.

این آشنایی کاملا تصادفی و با نگارش یک انشا آغاز شد: در سال چهارم دبیرستان در مدرسه علمیه، احسان یارشاطر دبیر ادبیات این مدرسه، از شاگرانش خواست درباره سرگذشت یک شخصیت تاریخی انشایی بنویسند. امیرخسروی تحت تاثیر مقالاتی که در روزنامه اطلاعات منتشر شده بود، درباره لنین انشا نوشت: «آنچه مرا سخت به هیجان آورده و شیفته لنین کرده بود، نقشی بود که در مقام رهبری یک جنبش بزرگ در حمایت از محرومان و رنج‌دیدگان روسیه داشت و هنگام نوشتن انشا، به هیچ وجه متوجه جنبه‌های ایدئولوژیک و سیاسی قضیه نبودم.»

در واقع، آن چه در آن مقالات روزنامه اطلاعات برای امیرخسروی جذاب بود این بود که بر نقش لنین در قطع سیاست امپراتوری تزاری در ایران تاکید شده بود: «لنین در مقام رهایی ایران و نماد دوستی و برادری با ایران جلوه‌گر شده بود.»

با این حال، امیرخسروی در خاطراتش تاکید کرد که شیفتگی ابتدایی او به لنین، موجب شد که سال‌ها «پرده ضخیمی» مانع از دیدن واقعیت‌های اتحاد شوروی و ریشه‌یابی استالینیسم و به ویژه خود لنینیسم شود. او بعدها دریافت که «استالینیسم خود فرآورده منطقی لنینیسم و استالین، تجلی چنگیزخوانی لنین بود. اشکال اصلی در نظام فکری و تئوری‌های لنین بود، ولی من آن را در خوب و بد آدم‌ها می‌جستم.»

امیرخسروی در اسفند ۱۳۲۳، در ۱۷سالگی، در تظاهراتی در حمایت از محمد مصدق شرکت کرد و پاییز سال بعد، همزمان با ورود به دانشگاه، به حزب توده ایران پیوست؛ تصمیمی که بعدها آن را یکی از تعیین‌کننده‌ترین انتخاب‌های زندگی خود دانست.

از قضا، ورود امیرخسروی به دانشگاه همزمان با اعلام موجودیت فرقه دموکرات آذربایجان بود که این موضوع فضای دانشگاه‌ها را نیز ملتهب کرده بود: «من نیز مانند بسیاری دیگر، فریفته این تبلیغات بودم که مدعی بود تجربه شیخ محمد خیابانی و ستارخان است که در آذربایجان تکرار می‌شود!»

اما پس از مدتی، امیرخسروی به منتقدان فرقه تبدیل شد و همین امر، موجب اختلاف او با حزب توده شد: «کیانوری پرسید انتقاد اساسی تو به جریان فرقه آذربایجان چیست؟ صاف و ساده گفتم می‌خواستند آذربایجان را از ایران جدا کنند!»

امیرخسروی بعدا در خاطراتش همچنین از نوع مواجهه حزب توده با اعضای منتقدی مثل خلیل ملکی که از حزب جدا شدند و «انشعابیون» نام گرفتند، انتقاد کرد و معتقد بود که رهبری حزب توده هرگز درباره پدیده انشعاب و علل آن، به یک بررسی منصفانه و ارزیابی عینی نپرداخت، چرا که آن را به سود خود نمی‌دید.

او در کتاب «نظر از درون به نقش حزب توده ایران»، که نقدی بر خاطرات نورالدین کیانوری است، این خاطرات را «انباشته از مطالب نادرست و جعلی درباره رویدادها و اشخاص» توصیف کرد. امیرخسروی درباره علت دشمنی کیانوری با خلیل ملکی نوشت: «علت‌العلل این همه کینه‌توزی کیانوری به ملکی در این است که او پرچمدار و اندیشه‌پرداز یک چپ غیروابسته و طرفدار سوسیالیسمی دموکراتیک با سیمایی انسانی بود.»

با وجود غیرقانونی اعلام شدن حزب توده در سال ۱۳۲۷، امیرخسروی فعالیت در این حزب در چارچوب فعالیت‌های دانشجویی را ادامه داد: «رویدادی که مرا بیش از پیش به فعالیت سیاسی در حزب سوق داد، مسئله گرفتن تعهدنامه از دانشجویان بود که نباید در محوطه دانشگاه دست به فعالیت سیاسی بزنند.»

او در سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۱ مسئول کمیته حزب توده در دانشگاه تهران بود. از اواخر سال ۱۳۳۱ نیز مسئولیت تشکیلات حزب در تبریز و حومه و معاونت کمیته ایالتی آذربایجان را بر عهده گرفت: «جلسات مخفی ما هر دو هفته یکبار تشکیل می‌شد و فعالیت ویژه‌ای نداشت. صرفا برای آن برگزار می‌شد که رشته ارتباطیات از هم نگسلد.»

امیرخسروی بعدها در گفت‌وگویی با بی‌بی‌سی فارسی درباره شرایط حزب توده پس از ممنوعیت، گفت که در درون کادر این حزب اعتراضات گسترده بود و اعضای کادر خواهان تشکیل کنفرانس و کنگره حزب بودند، اما رهبری حزب با تعویق انداختن این نشست‌ها مانع از تغییر و تحول در رهبری می‌شد: «بدنۀ حزب در آن سال‌ها بسیار تناور شده، اما سر آن همچنان کوچک و ناتوان مانده بود. بی‌تحرکی و دست روی دست گذاشتن رهبری در ۲۸ مرداد، پیامد این نارسایی بود.»

اختلاف جدی با حزب و خروج از کمیته مرکزی

اگرچه رابطه امیرخسروی با حزب توده از همان سال‌های آغازین رابطه‌ای بدون پرسش و تردید نبود، اما یکی از مهم‌ترین نقاط اختلاف، سیاست حزب توده در برابر دولت محمد مصدق بود. امیرخسروی بعدها از آنچه «چپ‌روی‌ها و کارشکنی‌های» حزب در برابر دولت مصدق می‌خواند، انتقاد کرد و این دوره را یکی از نخستین مراحل شکل‌گیری نگاه انتقادی خود به رهبری حزب دانست.

او سال‌ها بعد در گفت‌وگو با رادیو فرانسه گفت: «مصدق در ذهن من به عنوان نماد استوار میهن‌دوستی جا گرفته و الهام‌بخش من بود و در سال‌های دراز و تاریک مهاجرت در کشورهای سوسیالیستی، او را قطب‌نمای وجدان ایرانی ـ ملی خود می‌دانستم و هنوز هم می‌دانم.»

زمانی که کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ رخ داد، او برای شرکت در جشنواره جهانی جوانان و دانشجویان به بخارست، پایتخت رومانی رفته بود و هنگام بازگشت به ایران دستگیر شد.

اما دوران زندان او طولانی نبود و با یک تعهدنامه از زندان آزاد شد. پس از آزادی از زندان، فعالیت حزبی را از سر گرفت و یک سال بعد، در ۱۳۳۳، در حالی که با حزب توده بر سر رویکرد نسبت به دولت مصدق اختلاف داشت، کشور را ترک کرد و از طریق ترکیه به مسکو رفت و سرانجام در پراگ تا سال ۱۳۴۰ در دبیرخانه اتحادیه بین‌المللی دانشجویان فعالیت کرد.

در این دوره مسئولیت‌هایی در این اتحادیه بر عهده گرفت و در کنفرانس‌های بین‌المللی در کشورهای مختلف حضور یافت؛ از جمله نشست‌های مرتبط با جنبش‌های ضد استعماری در باندونگ و قاهره.

فعالیت در این اتحادیه به او امکان داد در کنفرانس‌های بین‌المللی متعدد شرکت کند و با شماری از رهبران و فعالان سیاسی آن دوره آشنا شود. او به کشورهای متعددی در اروپا، آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین سفر کرد و با بسیاری از رهبران و فعالان سیاسی آن دوره آشنا شد. همین تجربه بعدها در نوشته‌های او درباره استعمار، جنبش‌های رهایی‌بخش، ملیت و مناسبات میان جنبش‌های چپ و اتحاد شوروی بازتاب یافت.

در سال‌های ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۲ در مدرسه عالی حزبی در مسکو تحصیل کرد و سپس برای ادامه تحصیل به برلین شرقی رفت. در دانشگاه هومبولت برلین اقتصاد سیاسی خواند و دکترای اقتصاد گرفت. به روایت خودش، اقامت در کشورهای سوسیالیستی فاصله فکری او با الگوی شوروی را بیشتر کرد. به‌ویژه سرکوب قیام مجارستان در سال ۱۹۵۶ و تجربه زندگی در نظام‌های کمونیستی، تصویری را که از «میهن پرولتاریای پیروزمند» در ذهن داشت، دگرگون کرد. او از سرکوب قیام مجارستان به عنوان یک «رویداد غم‌انگیز» یاد کرد که «آغاز توهم‌زدایی» را در او کلید زد.

از اینجا به بعد، یکی از تناقض‌های اساسی زندگی سیاسی امیرخسروی شکل گرفت: او همچنان خود را متعلق به سنت چپ و عدالت‌خواهی می‌دانست، اما بیش از پیش با آنچه وابستگی سیاسی و تشکیلاتی حزب توده به شوروی می‌دانست، مشکل داشت.

در سال‌های بعد، رابطه‌اش با رهبری حزب بارها دچار تنش شد و سرانجام پس از پلنوم (جلسه عمومی حزب) در سال ۱۳۵۴ از کمیته مرکزی به عنوان عضو مشاور کناره گرفت: «در هیچ یک از پلنوم‌هایی که تا آن روز شرکت داشتم، تا این حد کارها به ابتذال کشانده نشده و موازین اساسنامه و مبانی دموکراتیک جلسات، زیر پا گذاشته نشده بودند.»

امیرخسروی در گفت‌وگو با بی‌بی‌سی فارسی درباره وضعیت حزب توده در دوران تبعید، گفته بود: «حزب در شرایط مهاجرت، فقط با امکاناتی که "احزاب برادر" در کشورهای سوسیالیستی در اختیار آن می‌گذاشتند به حیات رسمی خود ادامه می‌داد و به جرات می‌توان گفت که اگر کمک‌ها و امکاناتی که در اختیار حزب گذاشته بودند قطع می‌شد، فعالیت رهبری حزب و موجودیت حزب تودۀ ایران در مهاجرت، چند ماه بیشتر، دوام نمی‌آورد.»

با وجود خروج از کمیته مرکزی، در خاطراتش نوشته که ساواک به دنبال استرداد او به ایران بود و در این زمینه چندین بار در کشورهای مختلف تلاش کرده بود.

بابک امیرخسروی در حال گفتگو با عنایت فانی در برنامه به عبارت دیگر بی‌بی‌سی فارسی

بازگشت کوتاه به ایران پس از انقلاب

حزب توده ایران در جریان انقلاب از سرنگونی حکومت شاه حمایت می‌کرد. امیرخسروی درباره این موضع‌گیری حزب به بی‌بی‌سی فارسی گفته بود: «حزب توده در آن شرایط از ناتوانی خود در انجام کوچک‌ترین تحول سیاسی در کشور، آگاه بود و در انتظار و آرزوی حرکت مردم به رهبری این یا آن جریان سیاسی روزشماری می‌کرد، لذا با نزدیک شدن انقلاب بهمن و ظهور آیت‌الله خمینی به مثابه رهبر بلامنازع انقلاب، به ستایش و کرنش در برابر وی پرداخت و رهبری آقای خمینی را پذیرفت.»

امیرخسروی در آستانه انقلاب ۱۳۵۷، خواهان انتقال بخشی از رهبری حزب به داخل ایران بود و پس از وقوع انقلاب، به ایران بازگشت و در سازماندهی مجدد تشکیلات حزب در شهرهای مختلف، از جمله در آذربایجان، مشارکت کرد. او همچنین مسئولیت کمیسیون پژوهش و طرح‌های کمیته مرکزی را بر عهده گرفت.

اما عمر این بازگشت کوتاه بود. با تشدید سرکوب و سپس برخورد حکومت با حزب توده در سال ۱۳۶۱، امیرخسروی که برای درمان بیماری قلبی در اروپا بود، در فرانسه ماند. این بار مهاجرت او دیگر یک مأموریت حزبی نبود؛ تبعیدی بود که به جدایی سیاسی انجامید.

بازخوانی و بازتعریف چپ ایران در دوران تبعید

از سال ۱۳۶۳، امیرخسروی آشکارا وارد جدال نظری با رهبری حزب توده شد. او وابستگی حزب به شوروی را یکی از ریشه‌های اساسی بحران آن می‌دانست و در مجموعه‌ای از نامه‌ها، جزوه‌ها و مقالات به نقد سیاست حزب پرداخت. «بررسی و ریشه‌یابی اشتباهات حزب توده ایران در چهار سال اول انقلاب» و «سرنوشت تاریخی حزب توده ایران» از جمله نوشته‌های این دوره‌ بودند.

جدایی در سال ۱۳۶۵ به تأسیس «حزب دموکراتیک مردم ایران» انجامید؛ حزبی که امیرخسروی از بنیان‌گذاران آن بود و در تدوین برنامه و اساسنامه‌اش نقش داشت.

امیرخسروی در دهه‌های بعد، دیگر صرفا منتقد حزب توده نبود؛ بلکه به یکی از مدافعان همکاری میان نیروهای دموکراتیک جمهوری‌خواه تبدیل شد. او در سال ۱۹۹۹ در پایه‌گذاری «انجمن گفت‌وگو و دموکراسی» در پاریس مشارکت کرد و در سال ۲۰۰۳ نیز از بنیان‌گذاران «اتحاد جمهوری‌خواهان ایران» بود.

امیرخسروی علاوه بر فعالیت سیاسی، بخشی از عمر خود را صرف بازخوانی تجربه چپ ایران کرد. کتاب‌ها و نوشته‌های او درباره حزب توده، مهاجرت سیاسی، مسئله ملی و جنبش‌های رهایی‌بخش، حاصل بیش از نیم قرن حضور مستقیم در این جریان بود.

یکی از نتایج این بازخوانی، انتشار کتاب «زندگینامه سیاسی بابک امیرخسروی» از سوی نشر باران در سوئد در سال ۲۰۲۰ بود؛ کتابی ۵۶۸ صفحه‌ای که حاصل بیش از هفت دهه فعالیت سیاسی و فکری اوست. امیرخسروی برای نگارش آن به هزاران صفحه نامه، سند و یادداشت شخصی که طی چند دهه حفظ کرده بود رجوع کرد. اهمیت این اثر تنها در روایت زندگی نویسنده نیست؛ بلکه در این است که یکی از کادرهای باسابقه حزب توده، از درون، تجربه مهاجرت، مناسبات رهبری حزب، رابطه آن با شوروی و تحولات فکری چپ ایران را بازگو می‌کند.

در مجموع، زندگی سیاسی بابک امیرخسروی بازتاب بخشی از تاریخ چپ ایران در قرن بیستم بود. او که فعالیتش را با آرمان‌های کمونیستی آغاز کرده بود، در نهایت به منتقد وابستگی تشکیلاتی و مدافع نوعی چپ دموکراتیک و مستقل بدل شد؛ جریانی که مدعی بود می‌خواهد عدالت اجتماعی را با آزادی سیاسی، دموکراسی و استقلال ایران درآمیزد.