مدیر مکتبی در نیپال که دقایق قبل از رسیدن سیل، ۹۰۰ دانش‌آموز را به جای امن برد

    • نویسنده, آشوک دهال و کمال پریار
    • شغل, بخش نیپالی بی‌بی‌سی
    • در, ولسوالی نوواکوت
  • منتشر شده در
  • زمان مطالعه: ۵ دقیقه

مدیر یک مکتب روایت کرده است که چگونه جان ۹۰۰ دانش‌آموز را از سیلاب‌های نیپال نجات داد. او تنها ۱۰ دقیقه پیش از رسیدن آب، به سرعت دستور تخلیه مکتب را صادر کرد.

راجندرا داوادی، مدیر مکتب متوسطه تریبهوان تریشولی در ولسوالی نوواکوت، به بی‌بی‌سی گفت که ساعت ۹:۱۰ صبح به وقت محلی چهار تماس هشداردهنده درباره این فاجعه دریافت کرده بود؛ رویدادی که تاکنون دست‌کم ۹۰۳ کشته برجا گذاشته است.

او فورا تصمیم به تخلیه مکتب‌ گرفت و به کودکان گفت به مناطق مرتفع‌تر بدوند. همچنین به بس‌های حامل دانش‌آموزان دستور داد تا مسیر خود را تغییر داده و از منطقه دور شوند.

داوادی گفت: «اگر تصمیم سریع نمی‌گرفتیم، اگر فقط ۱۰ دقیقه دیرتر می‌شد، همه ما از جمله دانش‌آموزان و خودم، امروز نمی‌توانستیم با شما صحبت کنیم.»

این هشدارها در فاصله چند دقیقه از سوی چهار نفر مختلف به او رسیده بود و به او کمک کرد تا خطر قریب‌الوقوع را ارزیابی کند.

او افزود: «یکی از والدین آمد و به من گفت که یک سیلاب بزرگ در راه است، من آمده‌ام دخترم را ببرم، او را با خود خواهم برد.»

او می‌گوید: «والدین بدون دلیل جدی هجوم نمی‌آورند، بنابراین برایم مسلم شد که نباید حتی یک ثانیه را برای بیرون کردن کودکان از دست بدهم. تصمیم گرفتم دیگر بیش از این تأخیر نکنم. حتی اگر سیلاب هم در راه نبود، فقط یک روز درسی از دست می‌رفت.»

«افتخار می‌کنم که جان این همه انسان را نجات دادیم.»

سیلاب‌ها که روز چهارشنبه بخش‌هایی از نیپال را ویران کرد همچنین دست‌کم ۴ هزار و ۲۴۷ نفر تا هنوز ناپدید‌اند.

این سیل، ساختمان مکتب را زیر گل‌ولای و آوار دفن کرد.

داوادی گفت آب آنقدر سریع رسید که یک ساختمان خوابگاه در حدود ۱۰۰ متری رودخانه، بلافاصله در میان سیلاب فرو رفت.

در آغاز، بسیاری از دانش‌آموزان متوجه جدی بودن وضعیت نشدند.

یونیشا اماتیا، دانش‌آموز ۱۶ ساله، گفت که او و دوستانش تنها چند لحظه پیش از رسیدن سیلاب توانستند خود را به مکان امن برسانند.

او به بی‌بی‌سی گفت: «من همراه با دوستانم فقط با ۱۰ ثانیه فاصله از مرگ نجات یافتیم.»

یونیشا می‌گوید: «درست پیش از آمدن سیل، ما در صنف مصروف درس خواندن بودیم. آموزگاران در یک محل جمع شده بودند و در ابتدا هیچ تصوری از آنچه رخ داده بود نداشتند. پس از پنج دقیقه، آنان آمدند و ما را از وقوع سیلاب آگاه کردند و از ما خواستند به خانه‌های خود برویم.»

او گفت که یکی از دانش‌آموزان پس از شنیدن خبر این فاجعه بیهوش شد، اما بسیاری در ابتدا خطر را دست‌کم گرفتند و منتظر هم‌صنفی‌های خود ماندند که در صنف ریاضی بودند.

یونیشا و دوستانش از مسیر پشت مکتب به سوی بلندی‌ها دویدند.

او گفت: «من نمی‌توانستم سریع راه بروم و دوستانم کمکم کردند تا از تپه بالا بروم. ما تمام تلاش خود را کردیم تا به مناطق امن‌تر برسیم. از پشت مکتب و از طریق یک زینه باریک فرار کردیم. در یک چشم برهم زدن، بازار را دیدم که در برابر چشمانم از بین رفت.»

«اگر کفش‌هایم چسبندگی نداشت، حتما به زمین می‌افتادم. هنگام فرار، دانش‌آموزان و مردم برای رسیدن به منطقهٔ امن همدیگر را محکم می‌گرفتند. ظاهرا کسانی که مسیر دیگری را برای فرار انتخاب کرده بودند، با سیلاب برده شدند.»

دانش‌آموزان و معلمان در ابتدا برای در امان ماندن، چند صد متر به سمت بلندی‌ها رفتند و سپس راهی یکی از روستاهای همجوار شدند.

با قطع شدن راه‌ها و مختل شدن وسایل حمل‌ونقل، بسیاری از آنان برای دو شب در آنجا گیر ماندند تا سرانجام نیروهای امدادی به آن‌ها رسیدند.

مدیر مکتب و یونیشا که هر دو در آن سوی رودخانه و در مقابل مکتب زندگی می‌کنند، در نهایت با هلی‌کوپتر به زادگاه‌شان انتقال داده شدند.

در همین حال، والدین با نگرانی و درماندگی در تلاش بودند با فرزندان و بستگان خود تماس بگیرند.

سابینا کوماری شرستا، مادر یونیشا، می‌گوید بارها تلاش کرد با دخترش و همچنین شوهرش تماس بگیرد، اما هیچ‌ یک در دسترس نبودند.

شوهر او، یوباراج اماتیا، بلافاصله به سوی مکتب حرکت کرد.

او گفت: «اندکی پس از آن‌که خبر سیلاب منتشر شد، با شماره دخترم تماس گرفتم، اما نتوانستم با او ارتباط برقرار کنم و همان زمان ترس تمام وجودم را فرا گرفت.»

«در عرض چند دقیقه با شتاب به سوی مکتب دخترم رفتم. وقتی دیدم سیل بازار تریشولی را کاملا باخود برده است، فکر کردم دیگر دخترم زنده نیست. به شدت وحشت‌زده شده بودم. اسکوترم را متوقف کردم؛ همه جا را آب فرا گرفته بود، اما نمی‌توانستم بدون یافتن دخترم به خانه برگردم.»

او نزدیک به یک ساعت هیچ اطلاعی نداشت که آیا دخترش زنده است یا نه و پیوسته با او تماس می‌گرفت. سرانجام تماس برقرار شد و یونیشا پاسخ داد.

او گفت: «بالاخره دخترم به تماس من جواب داد و دیگر نتوانستم خودم را کنترول کنم؛ بُغضم ترکید. دو تن از بستگانم که همراه من بودند نیز گریه کردند و مرا در آغوش گرفتند.»

یونیشا نیز هنگام یادآوری آن لحظه، به نظر می‌رسد احساساتی می‌شود.

او گفت: «پس از آن‌که به بالای تپه رسیدم، تماس پدرم را دریافت کردم. او گریه می‌کرد و من هم در آن لحظه نمی‌توانستم حتی یک کلمه صحبت کنم.»

در خانه، اعضای خانواده با نگرانی در انتظار بازگشت او بودند.

مادرش گفت: «حتی دختر کوچکم هم نمی‌توانست بخوابد. اما وقتی بعد از سه روز (روز جمعه) او را دیدم، احساس بسیار خوبی داشتم و واقعا خوشحال و آسوده شدم.»

یونیشا می‌گوید اکنون به آینده و ادامه تحصیلش فکر می‌کند.

او گفت: «حالا درباره ادامه درس‌هایم نگران هستم.»

«اگر مجبور شوم مکتبم را تغییر دهم، باید دوستان قدیمی‌ام را ترک کنم و در پیدا کردن دوستان جدید با مشکل روبه‌رو خواهم شد. درباره آینده تحصیلی‌ام ناراحت هستم.»

مدیر مکتب می‌گوید که وجود سیستم‌های هشداردهی بهتر، از جمله آژیرهای خطر و هشدارهای تخلیه، می‌توانست به ساکنان کمک کند تا زودتر واکنش نشان دهند.

اما او باور دارد که تصمیم فوری‌اش برای تخلیه دانش‌آموزان، از وقوع یک فاجعه بزرگ جلوگیری کرده است.

او گفت: «اگر تصمیم می‌گرفتم مکتب را پس از ختم ساعت درسی تعطیل کنم، شاید دیگر هیچ‌چیز باقی نمی‌ماند؛ فقط زنگ مکتب ساعت ۹:۳۰ به صدا درمی‌آمد.»